نیم وجبی بانووووووونیم وجبی بانووووووو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 8 روز سن داره

دست و جیغ و هورا به افتخار خانوم نیم وجبی

اومدیم با مقادیری عکس....

  این عکس برا تابستونه که رفته بودم پابوس خانوم فاطمه معصومه .... این عکس رو 22 بهمن مامان و بابام گرفتن....لباسامو عمه با سلیقه م برام هدیه آورده.... بار اولی که موهامو کچل کردن...آخه درجریان که بودین من موهامو میکندم و میخوردم..مامانم اینا نذاشتن به خورد و خوراکم ادامه بدم... شب قدر که بابای مهربونم برام قرآن رو سر گذاشت..چه زود گذشت...ماشاالله بزرگ شدما..... رفته بودم کرمان....تقریبا آبان ...
8 اسفند 1393

بعد از یه تاخیر چندین ماهه اومدم.....

سلام به همه مامانای مهربون و خاله های دوست داشتنی فاطمه تسنیم..... بللللللللله..... دخترک کوچولوی ما الان دیگه 11ماه و 18 روزشه....یعنی 12 روزه دیگه میشه 1ساله....ماشاالله خانومی شده برا خودش و کم کم می خوایم عروسش کنیم....خ خ خ.....خاله های پسردار به صف وایستین یکی یکی بررسی بشین....خ خ خ.....فاطمه تسنیم هنوز راه نمیره....اما خیلی دوست داره وایسته....وقتیم وایمیسته خودش کلی ذوق میکنه.....حرفم میزنه...تا حدی..... مامان و بابا و دد ....یک دو سه چهار(به قول خودش اه او شه دار).....مورچه(به قول خودش موچ).....باشه؟؟(به قول خودش باژه؟؟)....هاپو(به قول خودش آپو)....بوق هم با بینی ش میزنه....چشمک می زنه و دندوناشم نشون میده.....این سنشون ...
6 اسفند 1393

فاطمه تسنیم مشدی فاطمه تسنیم می شود....

سلام به خاله ها و عمه ها و عموهای خودم.... امسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت برگشتنی رفتیم آب گرم خیلی خیلی خوش گذشت همسفرامون همه خوب همراهی مون میکردن جاتون خالی چه خوش گذشت این دفعه این زیارت....راز دلم رو گفتم...اینو جواب شنفتم.....دیش دین دین دیرین....فک نکنین این شعرو از رو شعر اون بنده خدا سرودم...نه خیر....مال خود خودمه..... هفته گذشته به مناسبت 4امین سالگرد ازدواج مامان و بابام رفتیم مشهد...3روز هتل بیدیم 2روز خونه عمه جونم و 1روز خونه دختر عمه ام....جاتون خالی بید....خیلی خوش گذشت....یه روزم با عمه م اینا رفتیم پارک وکیل آباد.....از برگشت هم رفتیم آب گرم که مامانیم بره آب گرم شاید پاهاش بهتر شه...اما اونقد شلوغ ب...
19 خرداد 1393

ورژن های مختلف خوابیدن جوجه

  قبل از شروع 1 اشانتیون بهتون بدم که بخندین...نگا من وقتی گریه می کنم چه خنداه دار میشم....این عکس 10 فروردین گرفته شده...تاریخ  عکس ها رو عکسا هست...وقتی نوشته23/1/2014 یعنی 23 فروردین....افتاد!!!!!!؟؟؟؟ آخه یکی به مامانم بگه مامان بد من گناه دارم ...وقتی خوابم کنارم باش که کلاهم اینطوری نیاد رو صورتم..... اینجا اگه گفتین چی دارم می خونم؟؟؟؟حالا حالا حالا حالا همه دستا به  بالا با این ساز و کمونچه بخونین همه یالا .اینجا آخوند شدم و بابام برام عمامه گذاشته     من همیشه به شکل s می خوابم....سر و باسن عقب..شکم جلو...قابل توجه مامانای حال و آینده..دکتر به مامانم گفته این به ...
5 خرداد 1393

18 اسفند ...یه روز خاطره انگیز اما سخت....

سلام به همگی امروز 13فروردینه و همه رفتن 13به در...اما من به خاطر فاطمه تسنیم خونه موندم...فرصتو غنیمت شمردم و اومدم از زایمانم بگم...جونم براتون بگه آخرین چهارشنبه14 اسفند من رفتم دکتر و دکتربرا شنبه17اسفند دستور بستری داد...قرار بود ساعت9.5برم بستری شم و ساعت 10 شب کار و دستورات روی من انجام بشه...شنبه خیلی روز سخت و پر استرسی بود...دائم تو شک بودم که خدایا انتخابم درسته و میتونم طبیعی رو امتحان کنم و برا فاطمه تسنیم مشکلی نداره...اونقدر اعصابم اون روز خرد و خاکشیر بود که حتی لباسایی که مامانی برا فاطمه تسنیم گرفته بود اصلا نمیتونستم ببینم...فقط دعا میکردم فردا شب بشه...همش پیش خودم میگفتم خدایا فردا شب چه خبره....بازم س8 بابای تسنیم و مام...
13 فروردين 1393

دوباره سلام و دوباره بستری....

از 29بهمن تا 8 اسفند باز بستری شده بودم.. روز 3شنبه 28 بهمن رفتم دکتر و دکتر برام تست ان اس تی نوشت.... تست ان اس تی شما خراب بود...بلافاصله اورژانسی فرستادنم سونو و سونو هم خراب بود....من تمام مدت تو سونو گریه میکردم ..طوری که مریضایی که تو سونو تو نوبت بودن مدام به منشی دکتر می گفتن اول این خانوم رو بفرست بره تو..نتیجه سونو رو گرفتم و آوردم برا دکیم....دکتر خودم که گفت برو شنبه بیا برات تصمیم میگیرم!!!!!!منم که ناراحت بودم و گفتم از 3شنبه تا شنبه1001 اتفاق ممکنه خدایی نکرده بیفته.... زنگ زدم به مامان بابا جون و گفتم قضیه اینه....مامانی هم که با خیلی از دکی ها دوست هستن....فرداش رفت پیش یکی از دکترا و از اون پرسیده بودم چیکار کنیم....اونم گف...
12 اسفند 1392

این ماه آخر.....

سلام دخملی....این ماه آخری استرسم خیلی زیاد شده.....همش غصه تو رو دارم و نگرانتم.....از زمانی که قند و دیابت گرفتم استرسمم زده بالا....همش از خدا میخوام تو سالم و صالح و زیبا و باهوش باشی...از بعد بستری شدنم مدام داره مشکلاتم زیاد میشه....مشکلات منو بی خیال...برا تو این مشکلات ضرر نداشته باشن....دیشب خواب دیدم دکیم بهم میگه سزارینی ام....امروز میرم دکتر....من تو رو به حضرت معصومه سپردم که خودش تو رو بهم داده....همشم برات آیه الکرسی و حمد میخونم ....اما مگه این فکرای نامرد میذاره آرامش داشته باشم....دعا میکنم خدا به اونایی که بچه نداده بچه بده ...به اونایی هم که مثه منن...بچه سالم و آرامش بده....کی بشه این مدتم بگذره....میدونم 35هفته رفته و ا...
26 بهمن 1392

امان از این قند و دیابت.....

امان از این قند و دیابت..... سلام دخمل قشنگم....خوبی؟؟؟تو که فک کنم خوب باشی...آخه جدیدا به نظر خیلی قوی شدی....ضربه میزنی بندس لیگایی....فک کنم خودتو آماده میکنی سریعتر بیای بیرون....بگذریم.... آخرش این قند نامرد کارخودشو کرد و منو بیمارستانی کرد.....وقتی آزمایشمو بردم پیش متخصص زنان(البته باباجون برد...چون برف میومد و من میترسیدم از خونه بزنم بیرون)....ترسونده بودش و گفته بود همین امشب برین متخصص...بابا به من زنگ زد که سریع حاضرشو و آژانس بگیر و بیا مطب دکتر...منم پریدم و رفتم مطب...تو مطب دکی گفت عیب نداره ...قندت اگه حامله نبیدی خوب بود...اما الان کنترل بشی بهتره.....گفت نامه میدم بستری شی....منم که تا به حال بستری نشده بودم....گفتم ...
22 بهمن 1392

خاطرات بد.....

سلام دخمل خوشگل...... امروز اومدم که از خاطره های بد این 8 ماه بگم..... اول از همه اولین سونو بود....وقتی که رفتم برا سونو دکی سونو گفت کیست نسبتا بزرگی دارم....منم که ناوارد بودم....گفتم یعنی حاملگی الکیه؟؟؟یعنی آزمایشا اشتباهه؟؟؟گفت نه....ولی چون کیست بزرگه باید مدام تحت نظر باشی..که منم بودم.....هر دفعه دکتر یا سونو میرم یه مشکلی هست و یه غمی تو دلم میشینه.....اما منو مامان امیر طاها با کمک خدا و با امیدبه هم این کیستای نامردو شکست دادیم....البته وقتی که کیستم کوچیک شد تازه فهمیدم و مطمئن شدم که این کیست برا شما مفیدم بوده.... حادثه بعدی.... زمین خوردنم بود ...هفته ش دقیق یادم نیست...اما اول مهر بود...که پام رفت رو یه سنگ نامرد و ...
9 بهمن 1392